تبليغاتX
نور، حقیقتی فراتر از روشنایی

نور، حقیقتی فراتر از روشنایی

انسانیت، جویبار نوری است از صحرای ازل به دریای ابدیت جاری

ماه من غصه چرا؟

ماه من ، غصه چرا ؟!

         آسمان را بنگر ، که هنوز، بعد صدها شب و روز

                      مثل آن روز نخست

            گرم وآبي و پر از مهر ، به ما مي خندد !

           يا زميني را که، دلش ازسردي شب هاي خزان

                       نه شکست و نه گرفت !

                     بلکه از عاطفه لبريز شد و

                       نفسي از سر اميد کشيد

                ودر آغاز بهار ، دشتي از ياس سپيد

                          زير پاهامان ريخت ،

             تا بگويد که هنوز، پر امنيت احساس خداست



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389ساعت   توسط یک دوست  | 

خدا

    منم زیبا» ... منم پروردگار پاک بی همتا ... منم زیبا ... که زیبا بنده
   
ام را دوست میدارم ... تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

                        
تو را در بیکران دنیای تنهایان

                                      
رهایت من نخواهم کرد

                                               
رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود

                    
تو غیر از من چه میجویی؟

   
تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟

           
تو راه بندگی طی کن عزیزا، من خدایی خوب میدانم

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar22.com

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم بهمن 1389ساعت   توسط یک دوست  | 

همیشه یک ذره حقیقت پشت هر "فقط یه شوخی بود"،
یک کم کنجکاوی پشت "همینطوری پرسیدم"،
قدری احساسات پشت "به من چه اصلا" ،
مقداری خِرَد پشت "چه بدونم" و
اندکی درد  پشت "اشکال نداره" هست

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar22.com

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم بهمن 1389ساعت   توسط یک دوست 

بیاندیش


Swami Vivekananda

In a day, when you don't come across any problems, you can be sure that you are traveling in a wrong path

سوآمی ویوکاناندن

در یک روز، اگر شما با هیچ مشکلی مواجه نمی‌شوید، می توانید مطمئن باشید که در مسیر اشتباه حرکت می‌کنید.

Thomas Edison

I will not say I failed 1000 times, I will say that I discovered there are 1000 ways that can cause failure.

توماس ادیسون

من نمی‌گویم که ١٠٠٠ شکست خورده‌ام. من می‌گویم فهمیده‌ام ١٠٠٠ راه وجود دارد که می‌تواند باعث شکست شود.

Leo Tolstoy

Everyone thinks of changing the world, but no one thinks of changing himself.

لئو تولستوی

هر کس به فکر تغییر جهان است. اما هیچ کس به فکر تغییر خویش نیست.

Einstein

If someone feels that they had never made a mistake in their life, then it means they had never tried a new thing in their life.

انشتین

اگر کسی احساس کند که در زندگیش هیچ اشتباهی را نکرده است، به این معنی است که هیچ تلاشی در زندگی خود نکرده.

Charles

Never break four things in your life: Trust, Promise, Relation & Heart. Because when they break they don't make noise but pains a lot.

چارلز

در زندگی خود هیچوقت چهار چیز را نشکنید.

اعتماد، قول، ارتباط و قلب. شکسته شدن آنها صدائی ندازد ولی دردناک است.

+ نوشته شده در  جمعه هشتم بهمن 1389ساعت   توسط یک دوست  | 

درس زندگی

 

وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز. و دویدن که آموختی ، پرواز را.

راه رفتن بیاموز، زیرا راه هایی که می روی جزیی از تو می شود و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند.

 

دویدن بیاموز ، چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که زودباشی، دیر.

و پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی، برای آن که به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی.

من راه رفتن را از یک سنگ آموختم ، دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک درخت.

بادها از رفتن به من چیزی نگفتند، زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند! پلنگان، دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند.

پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند!

اما سنگی که درد سکون را کشیده بود، رفتن را می شناخت و کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن را می فهمید و درختی که پاهایش در گل بود، از پرواز بسیار می دانست!

آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت.

***

وقتی رفتن آموختی ، دویدن بیاموز. ودویدن که آموختی ، پرواز را.. راه رفتن بیاموز زیرا هر روز باید از خودت تا خدا گام برداری. دویدن بیاموز زیرا چه بهتر که از خودت تا خدا بدوی. و پرواز را یادبگیر زیرا باید روزی از خودت تا خدا پر بزنی.

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar22.com

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم دی 1389ساعت   توسط یک دوست  | 

بار الها

یاری ام ده تا دل مردمان نیازارم

که تیغ از زخم بیرون می آید، اما آزار در دل می ماند

دریاب مرا، تا سخن نادانسته بر زبان نرانم

      تا بار شرمساری بر دوش نبرم

    یاری ام ده و شکیبایی ام ببخش

 تا در نزدیک شدن به تو از پای ننشینم

 که هرچه زود به دست آید، دیری نپاید

و دریای رحمت تو، جاودانه و پایدار است

                                                                         دستم بگیر و طاقتم فزون کن

                                                                        که به صبر، هرکاری بر می آید

                                                                       اما شتاب زده، ناکام از پای درآید


مرا توانایی چیرگی بر خشم عطا کن، زیرا خشم

آتشی است که ابتدا وجود صاحب خود را می سوزاند،

اما ممکن است در دامان دشمن درگیرد یا نگیرد


+ نوشته شده در  جمعه هفدهم دی 1389ساعت   توسط یک دوست  | 

حکمت خدا


تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره متروک، افتاده بود. او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل و افق را به تماشا می‌نشست.
سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره‌ها كلبه‌ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن بیاساید.

اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید كه كلبه‌اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. بدترین اتفاق ممكن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه در جا خشك اش زد. فریاد زد: « خدایــــــــــــا! چطور راضی شدی با من چنین كاری بكنی؟ »
صبح روز بعد با صدای بوق كشتی‌ای كه به ساحل نزدیك می‌شد از خواب پرید.
كشتی‌ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بود.
نجات دهندگان می گفتند: "خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم"

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم دی 1389ساعت   توسط یک دوست  | 

میلاد حضرت مسیح مبارک

517HOKLt1hL__SS400_.jpg - image uploaded to Picamatic

سلام بر او ، روزی که زاده شد و روزی که می میرد و روزی که دیگر بار زنده برانگیخته می شود.

میلاد پیام آور توحید، محبت، عشق، صلح و دوستی حضرت عیسی بن مریم مبارک باد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه چهارم دی 1389ساعت   توسط یک دوست 

شب یلدا

دیر زمانی است که مردمان ایرانی و بسیاری از جوامع دیگر، در آغاز فصل زمستان مراسمی را برپا می‌دارند که در میان اقوام گوناگون، نام‌ها و انگیزه‌های متفاوتی دارد. در ایران و سرزمین‌های هم‌فرهنگ مجاور، از شب آغاز زمستان با نام «شب چله» یا «شب یلدا» نام می‌برند که همزمان با شب انقلاب زمستانی است. به دلیل دقت گاهشماری ایرانی و انطباق کامل آن با تقویم طبیعی، همواره و در همه سال‌ها، انقلاب زمستانی برابر با شامگاه سی‌ام آذرماه و بامداد یکم دی‌ماه است. هر چند امروزه برخی به اشتباه بر این گمانند که مراسم شب چله برای رفع نحوست بلندترین شب سال برگزار می‌شود؛ اما می‌دانیم که در باورهای کهن ایرانی هیچ روز و شبی، نحس و بد یوم شناخته نمی‌شده است. جشن شب چله، همچون بسیاری از آیین‌های ایرانی، ریشه در رویدادی کیهانی دارد.

1139348gm3744qpip.gif



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آذر 1389ساعت   توسط یک دوست  | 

نکته ای از انجیل

در Malachi آیه 3:3 آمده است:

« او در جایگاه پالاینده و خالص کننده نقره خواهد نشست »

این آیه برخی از خانمهای کلاس انجیل  خوانی را دچار سردرگمی کرد. آنها نمی‌دانستند که این عبارت در مورد ویژگی و ماهیت خداوند چه مفهومی می‌تواند داشته باشد. از این رو یکی از خانمها پیشنهاد داد فرایند تصفیه و پالایش نقره را بررسی کند و نتیجه را در جلسه بعدی انجیل خوانی به اطلاع سایرین برساند.

همان هفته با یک نقره‌کار تماس گرفت و قرار شد او را درمحل کارش ملاقات کند تا نحوه کار او را از نزدیک ببیند. او در مورد علت علاقه خود، گذشته از کنجکاوی در زمینه پالایش نقره چیزی نگفت.

وقتی طرز کار نقره کار را تماشا می‌کرد، دید که او قطعه‌ای نقره را روی آتش گرفت و گذاشت کاملاً داغ شود. او توضیح داد که برای پالایش نقره لازم است آن را در وسط شعله، جایی که داغتر از همه جاست نگهداشت تا همه ناخالصی‌های آن سوخته و از بین برود.

زن اندیشید ما نیز در چنین نقطه داغی نگه داشته می‌شویم. بعد دوباره به این آیه که می‌گفت: «او در جایگاه پالاینده و خالص کننده نقره خواهد نشست» فکر کرد. از نقره‌کار پرسیدآیا واقعاً در تمام مدتی که نقره در حال خلوص یافتن است، او باید آنجا جلوی آتش بنشیند؟

مرد جواب داد بله، نه تنها باید آنجا بنشیند و قطعه نقره را نگهدارد بلکه باید چشمانش را نیز تمام مدت به آن بدوزد.. اگر در تمام آن مدت، لحظه‌ای نقره را رها کند، خراب خواهد شد.

زن لحظه‌ای  سکوت کرد. بعد پرسید: «از کجا می‌فهمی نقره کاملاً خالص شده است؟» مرد خندید و گفت: «خوب، خیلی راحت است. هر وقت تصویر خودم را در آن ببینم.»

اگر امروز داغی آتش را احساس می‌کنی، به یاد داشته باش که خداوند چشم به تو دوخته و همچنان به تو خواهد نگریست تا تصویر خود را در تو ببیند.

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آذر 1389ساعت   توسط یک دوست 

همواره بخاطر بياوریم كه در اوجي معين ديگر ابري نيست.
اگر زندگيمان ابري است، به اين دليل است كه روحمان آنقدر كه بايد بالا نرفته است...

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آذر 1389ساعت   توسط یک دوست 

باران عشق

هر نفس آوازعشق میرسد از چپّ و راست

ما به فلک می رویم عزم تماشا که راست؟

ما به فلک بوده ایم ،  یار ِ  ملک  بوده ایم

باز همان جا رویم جمله که آن شهرماست

خود زفلک برتریم،  و ز ملک  افزون تریم

زاین دو چرانگذریم؟  منزل ما  کبریاست

گوهرِ  پاک ازکجا ؟ عالمِ  خاک  از کجا؟

برچه فرود آمدید؟بارکنیداین چه جاست؟

بختِ  جوان  یار ما ،  دادن ِ   جان کارما

قافله سالار  ما  فخر  جهان  مصطفاست

از مه او مه شکافت ،   دیدن  او بر نتافت

ماه چنان بخت یافت اوکه کمینه گداست

بوی خوش این نسیم ازشکن زلف اوست

شعشعه این خیال ازرخ چون والضحاست

در  دل  ما  درنگر ،   هردم  شقّ  القمر

کز نظر آن نظر چشم تو آن سوچراست؟

خلق  جو مرغابیان  زاده ز ِ دریای  جان

کی کنداینجا مقام؟مرغ کزآن بحرخاست

بلکه به دریا دریم ، جمله در او حاضریم

ورنه زدریای دل جمله پیاپی چراست؟

آمد  موجِ  الست،  کشتی قالب ببست

بازچوکشتی شکست، نوبت وصل ولقاست

http://www.img21.com/images/7686fyzqdi9uwz1tytz.gif

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آذر 1389ساعت   توسط یک دوست  | 

لحظه ای سکوت

در یونان باستان، سقراط تا حد زیادی به دانشمندی اشتهار داشت. روزی یکی از آشنایان فیلسوف بزرگ به دیدارش آمد و گفت : می دانی درباره دوستت چه شنیده ام ؟
سقراط جواب داد : یک دقیقه صبر کن، قبل از اینکه چیزی بگویی می خواهم امتحان کوچکی را بگذرانی که به آن تست فیلتر سه گانه می گویند.
آشنا پرسید: فیلتر سه گانه ؟
سقراط ادامه داد: قبل از اینکه با من درباره دوستم صحبت کنی، شاید بد نباشد که چند لحظه صبر کنی و چیزهایی را که می خواهی بگویی فیلتر کنی. به همین خاطر به این امتحان، تست فیلتر سه گانه می گویم.
اولین فیلتر، حقیقت است. تو کاملا مطمئنی مطالبی که می خواهی به من بگویی حقیقت دارد؟ مرد گفت : نه، درحقیقت من همین الان درباره اش شنیدم وسقراط گفت : بسیار خوب، پس تو واقعا نمی دانی که حقیقت دارد یا خیر.
حالا دومین فیلتر را امتحان می کنیم، دومین فیلتر نیکی است. چیزی که می خواهی راجع به دوست من بگویی، مطلب خوبی است؟
مرد جواب داد: نه، کاملا برعکس … . سقراط ادامه داد: خُب، پس تو می خواهی به من راجع به او چیز بدی بگویی اما دقیقا از درستی آن مطمئن نیستی. هنوز باید امتحان را ادامه دهی چون هنوز یک فیلتر باقی مانده: فیلتر فایده. مطلبی که می خواهی راجع به دوستم به من بگویی، فایده ای برای من دارد؟ مرد جواب داد: نه، نه واقعاً.
سقراط نتیجه گیری کرد : اگر چیزی که می خواهی به من بگویی نه حقیقت است نه خوبی دارد و نه فایده ای دارد، پس چرا اصلاً بگویی

جه زیباست ما هم از این سه فیلتر درست استفاده کنیم تا گامی در  جهت سالم تر و شادتر زیستن برداریم

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آذر 1389ساعت   توسط یک دوست  | 

نکته ای نغز از فیه مافیه

عزیزی در چله نشسته بود برای طلب مقصودی به وی ندا آمد که این چنین مقصود بلند به چله حاصل نشود از چله برون آی تا نظر بزرگی بر تو افتد آن مقصود تو را حاصل شود. گفت آن بزرگ را کجا یابم گفت در جامع، گفت میان چندین خلق، او را چون شناسم که کدامست؟ گفتند تو برو او تو را شناسد و برتو نظر کند نشان آنکه نظر او بر تو افتد آن باشد که ابریق از دست تو بیفتد و بیهوش گردی بدانی که او بر تو نظر کرده است.

چنان کرد. ابریق پر آب کرد و جماعت مسجد را سقایی می کرد و میان صفوف می گردید ناگهان حالتی در وی پدیدآمد شهقه ای بزد و ابریق از دست او افتاد، بیهوش در گوشه ماند خلق جمله رفتند، چون با خود آمد خود را تنها دید. آن شاه که بر وی نظر انداخته بود را آنجا ندید، اما بمقصود خود برسید.

خدای را مردانند که از غایت عظمت و غیرت حق روی ننمایند اما طالبان را به مقصودهای خطیر رسانند و موهبت کنند این چنین شاهان عظیم نادرند و نازنین . گفتم پیش شما بزرگان می آیند؟ گفت ما را پیش نمانده است. دیریست که ما را پیش نیست اگر می آیند پیش آن مصور می آیند که اعتقاد کرده اند . عیسی علیه السلام را گفتند به خانه تو می آییم گفت ما را در عالم خانه کجاست و کی بود؟

آورده اند که عیسی علیه السلام در صحرایی می گردید باران عظیم فرو گرفت . در خانه سیه گوش در کنج غاری پناه گرفت تا باران منقطع گردد. وحی آمد که از خانه سیه گوش بیرون رو که بچگان او بسبب تو نمی آسایند. ندا کرد که  یا ربِّ لِابنِ آوی ماوی و لَیسَ لِابنِ مریمَ مَاوی

گفت فرزند سیه گوش را پناهست و جایست و فرزند مریم را نه پناهست و نه جای و نه خانه است و نه مقامست؟

خداوندگار فرمود اگر فرزند سیه گوش را خانه است، اما چنین معشوقی او را از خانه نمی راند. ترا چنین راننده ای هست . اگر تو را خانه نباشد، چه باک ، که لطف چنین راننده ای و لطف چنین خلعت که تو مخصوص شدی که تو را می راند، صد هزار هزار آسمان و زمین و دنیا و آخرت و عرش و کرسی می ارزد و افزونست.

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com


+ نوشته شده در  شنبه ششم آذر 1389ساعت   توسط یک دوست  | 

تاثیر نماز بر خواب

خواب از دو مرحله خواب عمیق و خواب REM تشکیل شده است که به طور یک در میان در طی شب حاصل می شوند.

پس از آنکه حدود 45 دقیقه از خواب رفتن انسان گذشت، مرحله REM آغاز می شود و برای مدت کوتاهی( حدود 10 الی 15 دقیقه) ادامه می یابد.

در طول مرحله REM به طرز اسرار آمیزی تمام عضلات اسکلتی بدن از کار می افتد و شخص کاملا بی حرکت می شود و نوار مغزی شخص به جای خواب، حالت بیداری کامل را نشان می دهد طوری که در این حالت مغز از فعالیت بالایی برخوردار است.

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم آبان 1389ساعت   توسط یک دوست  | 

عید قربان مبارک

عید آمد و عید آمد وان بخت سعید آمد

برگیر و دهل می‌زن کان ماه پدید آمد

عید آمد ای مجنون غلغل شنو از گردون

کان معتمد سدره از عرش مجید آمد

عید آمد ره جویان رقصان و غزل گویان

کان قیصر مه رویان زان قصر مشید آمد

صد معدن دانایی مجنون شد و سودایی

کان خوبی و زیبایی بی‌مثل و ندید آمد

زان قدرت پیوستش داوود نبی مستش

تا موم کند دستش گر سنگ و حدید آمد

عید آمد و ما بی‌او عیدیم بیا تا ما

بر عید زنیم این دم کان خوان و ثرید آمد

زو زهر شکر گردد زو ابر قمر گردد

زو تازه و تر گردد هر جا که قدید آمد

برخیز به میدان رو در حلقه رندان رو

رو جانب مهمان رو کز راه بعید آمد

غم‌هاش همه شادی بندش همه آزادی

یک دانه بدو دادی صد باغ مزید آمد

من بنده آن شرقم در نعمت آن غرقم

جز نعمت پاک او منحوس و پلید آمد

بربند لب و تن زن چون غنچه و چون سوسن

رو صبر کن از گفتن چون صبر کلید آمد

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم آبان 1389ساعت   توسط یک دوست 

ميخ هاي روي ديوار

پسر بچه اي بود كه اخلاق خوبي نداشت . پدرش جعبه اي ميخ به او داد و گفت هربار كه عصباني مي شوي بايد يك ميخ به ديوار بكوبي .

روز اول ، پسر بچه 37 ميخ به ديوار كوبيد . طي چند هفته بعد ، همان طور كه ياد مي گرفت چگونه عصبانيتش را كنترل كند ، تعداد ميخ هاي كوبيده شده به ديوار كمتر مي شد . او فهميد كه كنترل عصبانيتش آسان تر از كوبيدن ميخ ها بر ديوار است ...

بالاخره روزي رسيد كه پسر بچه ديگر عصباني نمي شد . او اين مسئله را به پدرش گفت و پدر نيز پيشنهاد داد هر بار كه مي تواند عصبانيتش را كنترل كند ، يكي از ميخ ها را از ديوار در آورد .

روز ها گذشت و پسر بچه بالاخره توانست به پدرش بگويد كه تمام ميخ ها را از ديوار بيرون آورده است . پدر دست پسر بچه را گرفت و به كنار ديوار برد و گفت : « پسرم ! تو كار خوبي انجام دادي و توانستي بر خشم پيروز شوي . اما به سوراخ هاي ديوار نگاه كن . ديوار ديگر مثل گذشته اش نمي شود . وقتي تو در هنگام عصبانيت حرف هايي مي زني ، آن حرف ها هم چنين آثاري به جاي مي گذارند . تو مي تواني چاقويي در دل انساني فرو كني و آن را بيرون آوري . اما هزاران بار عذر خواهي هم فايده ندارد ؛ آن زخم سر جايش است . زخم زبان هم به اندازه زخم چاقو دردناك است .»

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم آبان 1389ساعت   توسط یک دوست 

روز قسمت

روز قسمت بود. خدا هستی را قسمت می کرد. خدا گفت : چیزی از من بخواهید. هر چه که باشد‚ شما را خواهم داد. سهمتان را از هستی طلب کنید زیرا خدا بسیار بخشنده است.

و هر که آمد چیزی خواست. یکی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن. یکی جثه ای بزرگ خواست و آن یکی چشمانی تیز. یکی دریا را انتخاب کرد و یکی آسمان را.

در این میان کرمی کوچک جلو آمد و به خدا گفت : ....

من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم. نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ. نه بالی و نه پایی ‚ نه آسمان ونه دریا. تنها کمی از خودت‚ تنها کمی از خودت را به من بده.

و خدا کمی نور به او داد.

 
نام او کرم شب تاب شد.

 
خدا گفت : آن که نوری با خود دارد‚ بزرگ است‚ حتی اگربه قدر ذره ای باشد. تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگی کوچک پنهان می شوی.

و رو به دیگران گفت : کاش می دانستید که این کرم کوچک ‚ بهترین را خواست. زیرا که از خدا جز خدا نباید خواست.

 
هزاران سال است که او می تابد. روی دامن هستی می تابد. وقتی ستاره ای نیست چراغ کرم شب تاب روشن است و کسی نمی داند که این همان چراغی است که روزی خدا آن را به کرمی کوچک بخشیده است

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم آبان 1389ساعت   توسط یک دوست  | 

گذری بر خود

مگذار آتشت از شعله فرونشیند،

جرقه به جرقه در مردابهای نا امیدی تردید و « تقریبا»، « نه کاملا»، « هنوز نه» و « ابدا» آتش بزن.

مگذار قهرمان روحت در ناکامیهای غریب کسب آن زندگی که لایقش بوده ای ولی هرگز به چنگ نیاورده ای ، نابود شود

   

    جاده و روح مبارزه ات را بیازمای

                                    جهانی که آرزومند آنی به کف می آید

                           وجود دارد، حقیقی است، محتمل است، از آن توست

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم آبان 1389ساعت   توسط یک دوست  | 

عروسک چهارم و شاهزاده

روزی عارف پیری با مریدانش از کنار قصر پادشاه گذر میکرد. شاه که در ایوان کاخش مشغول به تماشا بود، او را دید و بسرعت به نگهبانانش دستور داد تا استاد پیر را به قصر آورند.

عارف به حضور شاه شرفیاب شد. شاه ضمن تشکر از او خواست که نکته ای آموزنده به شاهزاده جوان بیاموزد مگر در آینده او تاثیر گذار شود. استاد دستش را به داخل کیسه فرو برد و سه عروسک از آن بیرون آورد و به شاهزاده عرضه نمود و گفت: "بیا اینان دوستان تو هستند، اوقاتت را با آنها سپری کن


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه هشتم آبان 1389ساعت   توسط یک دوست  | 

روز هستی من

چه لطیف است حس آغازی دوباره،
و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس...
و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!
و چه اندازه شیرین است امروز...
روز میلاد...

روز تو!

روزی که تو آغاز شدی!

تقدیم به عزیزترینم

 به او که عشق را به من آموخت

                          زندگی را برایم زیبا

                                         غم را برایم تحمل پذیر

                                                          و یاد خدا را در عمق وجودم جاودانه کرد

   برای او

               که بودنش تمام زندگی ام

                                        لبخندش اوج آرامشم

                    و حضورش بزرگترین موهبت خداوند بر من است

                     

1139348gm3744qpip.gif

    

        

       

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم آبان 1389ساعت   توسط یک دوست 

هر نفس آوازعشق میرسد از چپّ و راست

                                  ما به فلک می رویم عزم تماشا که راست؟

ما به فلک بوده ایم ،  یار ِ  ملک  بوده ایم

                                 باز همان جا رویم جمله که آن شهرماست

                                      



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم آبان 1389ساعت   توسط یک دوست  | 

گنج واقعی

نسخه ی گنجی یافت که:

به فلان گورستان برون باید رفت ، و پشت به فلان قبه ی بزرگ باید کرد، و روی به سوی مشرق، و تیر برکمان باید نهاد و انداختن،

آنجا که تیر افتد، گنج است.

رفت و انداخت، چندان که عاجز شد. نمی یافت و این خبر به پادشاه رسید. تیر اندازان دور انداز، انداختند، البته اثری ظاهر نشد.

چون به حضرت رجوع کرد، الهامش داد که:

- نفرمودیم که کمان را بکِش!

آمد، تیر به کمان نهاد،

                                         و همانجا، پیش او افتاد

(حضرت شمس)

Click Here Join Now-*IRP-GROUP.CO.CC*-برای عضویت کلیک کنید


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مهر 1389ساعت   توسط یک دوست  | 

پروردگارا

بار الها...

      آنگاه که درهای زمین بسته شد...

                        آنگاه که خاموشی چشم ها را فرا گرفت

                                           و آنگاه که از من به خود اندیشیدم

                                                         در تمام لحظات درهای آسمان باز بود

اما چشم را یارای دیدن جز خود نیست و اینگونه بود که برای زیستن دوچشم حصاری نیاز بود تا

نیاندیشند به هم


اما همان دوچشم....

همان دوچشم اگر روشن به نور الهی گردند. اگر اجازه ظهور نور را بدهند، اگر غرقه ی نور شدن را طلب

کنند، پرده ی منیت را خواهند گسست و آنگاه جزئی از خورشید خواهند گشت


                    مه  تمام نور خود را وامدار  شمس ِ جان  است

                                                     گر نباشد شمس رخشان، مه چنان گویی گران است

یاری ام کن تا هستم نیست شدن را بیاموزم...

از پرتوی حضورت نوری عطا کن تا....

جز تو را نبینم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مهر 1389ساعت   توسط یک دوست  | 

ماجرای کسی که توسط فرعون مسلمان شد

هنگامی که فرانسوا میتران در سال 1981ميلادي زمام امور فرانسه را بر عهده گرفت، از مصر تقاضا شد تا جسد مومیایی شده فرعون برای برخی آزمایش‌ها و تحقیقات به فرانسه منتقل شود.

هنگامی که هواپیمای حامل بزرگترین طاغوت تاریخ در فرانسه به زمین نشست، بسیاری از مسئولین کشور فرانسه و از جمله رئیس دولت و وزرایش در فرودگاه حاضر شده و از جسد طاغوت استقبال کردند.

پس از اتمام مراسم، جسد فرعون به مکانی با شرایط خاص در مرکز آثار فرانسه انتقال داده شد تا بزرگترین دانشمندان باستان‌شناس به همراه بهترین جراحان و کالبدشکافان فرانسه، آزمایشات خود را بر روی این جسد و کشف اسرار متعلق به آن شروع کنند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مهر 1389ساعت   توسط یک دوست  | 

فَروهَر یا صورت اوستائی آن فَروَشی یا در فارسی باستان فَرورتی و در پهلوی فَروَهر و در فارسی فروهر یکی از نیروهای باطنی است که به عقیدهٔ مزدیستان پیش از پدید آمدن موجودات، وجود داشته و پس از مرگ و نابودی آنها، به عالم بالا رفته و پایدار می‌ماند. این نیروی معنوی را که میتوان جوهر حیات نامید، فنا و زوالی نیست


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مهر 1389ساعت   توسط یک دوست  | 

مناجات این هفته

بار الها...

             یاری ام ده تا اگر همه در پی آنند که تو را در جست و جو کردن

                                                                                        پیدا کنند،

                          من با گریختن از آنچه غیر الهیست

                                                          پیدایت کنم

               و اگر همه گمان می کنند که با ورد نامت تو را می یابند،

                    من با فراموشی آنچه شایسته ی نامت نیست،

                                            پیدایت کنم

دستگریم شو که اگر همگان درپی آنند که با طلب کردن

                                                                 به تو برسند،

                                 من در راه رسیدن به تو

                               چگونه طلب کردن را بیاموزم

                                                      پس مرا آن تمنا عطا کن

                                                     که از تو فقط تو را بخواهم

                       چرا که تو، بی کسان را چاره ای و همه کس

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مهر 1389ساعت   توسط یک دوست  | 

چند خط برای زندگی

به یاد غروب دلگیر جمعه ها...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مهر 1389ساعت   توسط یک دوست 

بزرگداشت مولانا دوباره در بی‌برنامگی کامل

تنها یک برنامه کوچک در سرای اهل قلم همه آن چیزی است که امروز در روز بزرگداشت مولانا محمد بلخی برگزار خواهد شد.

این برنامه از سری برنامه‌هایی است که سرای اهل قلم تقریبا هر روز برگزار می‌کند و در آن، یک مجری و 2 کارشناس برای جمعیتی که به ندرت به 40 نفر می‌رسند، سخن می‌گویند. به جز این، تقریبا هیچ خبری از بزرگداشت مولوی نیست.

همزمان، ترکیه که مولانا محمد بلخی را مولانا محمد رومی می‌نامد و تمام تلاشش را برای ثبت نام این شاعر و اندیشمند بزرگ ایرانی در فهرست بزرگان خود به کار می‌گیرد، طبق روال هر سال، برنامه‌های مفصلی دارد؛ البته نه الزاما مطابق تقویم ما و نه الزاما همانطور که ما بزرگداشت برگزار می‌کنیم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مهر 1389ساعت   توسط یک دوست  | 

سالروز بزرگداشت حضرت مولانا

  خنک ان قمار بازی که بباخت انچه بودش               بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

  امروز بزرگداشت جوانمردی است که پیش از آنکه صبح معرفت از مشرق سِرّش بردمد و شمس عشق در افق اقبالش طالع شود، زاهدی باترس، سجاده نشینی با وقار، شیخی زیرک، مرده ای گریان و شمع منبلان بود

زاهد باترس میتازد به پا          عاشقان پَّران از برق و هوا


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مهر 1389ساعت   توسط یک دوست  |